آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

شروع امتحانات و شروع تشنج های آنیتا

از زمانی که امتحانای من شروع شد ،تشنج های آنیتا هم شروع شد باورم نمیشد دوباره خسته بودم نمیتونستم تمرکز کنم امتحانارو که حسابی خراب کردم فکر کنم فقط در حد قبولی بشه و با چه استرس و سختی گذروندم دوباره تماس های من با دکتر حسینی شروع شد دوباره رژیم کتوژنیک دوباره پرش موقع خواب دوباره دلتنگی و غصه های من کافی بود .... کافی بود یکی زنگ بزنه یا مسج بده حالم رو بپرسه دوباره اشک های من بود و چهره بهم ریخته آنیتا اما این بار نگرانی من برای کودکی بود که در درونم پرورش میابد به او هم فکر میکردم به شهرام هم فکر میکردم تا چندروز بهش نگفتم و وقتی تو وایبر برای عن...
8 تير 1393

من و خونه جدید

از شنبه وارد هفته 30 بارداری شده ام ،خیلی سریع میگذره و من اصلا باورم نمیشه چیزی دیگه نمونده . گرچه این روزهارو با درد فراووون سپری میکنم و صدام هم در نمیاد شبها دیگه راحت نمیتونم بخوابم اما این حال در عین دردناکیش خیلی دوست داشتنی ست روی هم رفته دوست نداری این روزا زود بگذره چهارشنبه  هفته گذشته اسباب کشی رو استارتش رو زدیم و پنج شنبه شب وسایل داخل خونه جدید بود خیلی سخت بود و فقط یکی از همکارام اومد کمک من و برادرشوهرم مرتضی کمک شهرام برای کارای خونه جدید بنده خدا از ان هفته هرروز خونمون بوده و کمکم کرده روز شنبه هم بخاطر اینکه شهرام جمعه شب حالش بد شد نرفتم سرکار و خیلی استرس بدی بهم وارد شد ...
20 خرداد 1393

قدر لحظات خوب زندگیمون رو بدونیم

شب تولدش یعنی دوشنبه شب تو خواب احساس کردم آنیتا حالش داره بهم میخوره تنها کاری که کردم گفتم شهرام آنیتا حالش داره بهم میخوره سریع بلند شد و بغلش کرد دید بله گفت الان چیکار کنم هول شده بودم ساعت 2 بود گفتم نمیدونم تمام بدنم از ترس میلرزید اما بخاطر اینکه شهرام متوجه نشه و ناراحت نشه به روم نیاوردم یه پتو اوردم تو پذیرایی انداختم و آنیتا رو گذاشت روش تا ساعت 5:30 صبح آنیتا همش معده اش میجوشید دلم براش میسوخت و خدا باز هم بهمون رحم کرد چون ممکن بود خفه شه تو خواب تو یکسال گذشته یاد گرفتم هشیار بخوابم و با هر غلت آنیتا چشمام باز میشه سه شنبه رفتم خونه خواهرم و برای آنیتا کیک گرفتم ...
8 خرداد 1393

من و مرکز طبی کودکان

از جلسه گردشگری بیرون میام سریع سوار تاکسی میشم اون ور خیابون منتظر تاکسی میشم آقا انتهای بلوار کشاورز؟ -بفرمایید خانم سوار ماشین میشم و خودمو به بیمارستان میرسونم پله های بیمارستان رو به سرعت میرم بالا بعد یادم میفته که باردارم و سرعتم رو کم میکنم وای خدای من تمام بیمارستان مرکز طبی کودکان رو بچه های معصوم بیمار فراگرفته به اورژانس میرسم و با حالی نزار وارد میشم ببخشید شقایق کدوم تخته ؟ سر پرستار میپرسه شما ؟ من مددکارم و پیگیر کار این بنده خدا سرپرستار :اووووههه تو با این شرایطتت ؟ میگم بله دیگه سر پرستار :بشین همینجا بشین بردنش مشاوره اتا...
7 خرداد 1393

تولدت مبارک دخترم

دخترک سه ساله ام هنوز هم 6 خرداد می شود دردهای زایمان را حس میکنم و وقتی جشمانم را میبندم تمام لحظات به دنیا امدنت از جلوی چشمم مانند فیلم میگذرد  دردهایی که با صدای گریه تو به پایان رسید و من از دیدنت ،از تحمل درد ،از شوق پدر شدن شهرام اشک میریختم و باورم نمی شد چه کرده ام ؟ من و کجا مادر شدن کجا ؟   هنوز هم آمدنت برای من یگانه است هنوز هم یاداوری دوران بارداری و زایمان برای من سخت و شیرین است هنوز هم تا حرفی از تو میزنم چشمانم پر اشک می شود بی آنکه بدانم چرا ؟ میفهمی دست خودم نیست دست خودم نیست که برای تو نگران میشوم ،زمانهایی که پیشت نیستم دلتنگ میشوم و مدام با ...
7 خرداد 1393

سه سالگی نزدیک است ...

زمان سریع میگذره و من هر روز به این فکر میکنم که تو 6 خرداد سه ساله میشی چقدر این سه سال سخت گذشته و من همش احساسم اینه که نکنه اشتباه میکنم انگار ده دوازده سالی گذشته عکسای قبل رو نگاه میکنم و به این نتیجه میرسم خیلی شکسته شدیم هم من هم شهرام دوباره با خودم حساب کتاب میکنم میبینم که وقتی بچه ات مریض باشه و تو هیچ چیزی از آینده ندونی اینکه خوب میشه یا .... همین یه دونه کافیه که تو رو برای همیشه پیر کنه یه موقع هایی باور نمیکنم 24 ساله ام چندروز پیش رفته بودم تره بار خرید حواسم نبود به کارگره که پسر جوونی بود حدود 22 یا 23 سال سن داشت گفتم پسرم !چه خبره اینقدر طالبی .مگه دو نفر اینقدر میخورن؟ ...
29 ارديبهشت 1393